شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در ان گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی برانند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا
عشقست مرا بهینهتر کیش بتا
نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا
من میباشم ز عشق تو ریش بتا
و آنجا که ترا پای سر من بادا
در دست منت همیشه دامن بادا
ای دوست همه جهانت دشمن بادا
برگم نبود که کس ترا دارد دوست
درهای بلا همه گشادی ما را
عشقا تو در آتش نهادی ما را
تو نیز به دست هجر دادی ما را
صبرا به تو در گریختم تا چکنی
مجلس چو بهار با تو باشد ما را
آنی که قرار با تو باشد ما را
آخر سر و کار با تو باشد ما را
هر چند بسی به گرد سر برگردم
بر اوج فلک باشد پرواز ترا
ای کبک شکار نیست جز باز ترا
در پرده کسی نیست هم آواز ترا
زان مینتوان شناختن راز ترا
چون میندهد آب تو پایاب مرا
هر چند بسوختی به هر باب مرا
دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا
از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون دوست نمود راه طامات مرا
محراب ترا باد و خرابات مرا
چون سجده همی نماید آفات مرا
وز خرمن عشق خوشهای نیست
مرا درمنزل وصل توشهای نیست
مرا کمتر باشد که گوشهای نیست
مرا گر بگریزم ز صحبت نااهلان
بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرا
از هستی و نیستی فراغیست مرا
خالی ز خیالها دماغیست مرا
کفر تو دهد بار کمی ایمان را
اندوه تو دلشاد کند مرجان را
با درد تو گر طلب کند درمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
سنایی غزنوی
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود
من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم
تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
زندگی زیباست چشمی باز کن ..................... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست ...................... عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست ......................... عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام ............................ درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ............................ می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست ......................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ................................ می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ................ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من .............................. ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود ............................ مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد ........................... واژه هایم بوی باران می دهد
به تو گفتم: حديث عشق چيست؟گفتي: حديثي ست بين عاشق و معشوق.گفتم: حال عشق مرا روانه كدامين ديار كرد؟گفتي:عشق تو را در دل خود خاكستر كردم.گفتم :حال جوياي كدامين عشق هستي؟گفتي :عشقي كه برايم جلوه اي تازه بخشد.گفتم :مگر من نبخشيدم؟گفتي:هر رنگ را براي فصل خود دوست دارم.
برسر راهمان هرچند چراغ آرزوبود به خاک سپرديم و طاقت نياورديم سرماي هزاران فرياد و سکوت که از هر شعله اي سوزنده تر بود . بدين گونه بيداري را در خواب ديديم و خواب را در بيداري و تنها براي عشق شمع را به چراغ ترجيح داديم
عشق را ديدم چشم در چشم نگاهش کردم نگاهم کرد. صدايش کردم جوابي نداد . هر لحظه دورتر شد ولي هرگز محو نشد . هرجارفتم او بود پررنگتر از هميشه در کنارم ظاهرشد و گفت : عشق يعني گذاشتن و گذشتن . عشق يعني داشتن و نداشتن . عشق يعني من يعني تو يعني تمام دنيا و آهسته تر گفت : برو براي هميشه برو







