تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



همین
ز آن نامه که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است

ای مایه ی امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار تا ترانه ی من بازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد

می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد

این درد را چگونه میتوانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است

این شعر را که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

تا دست های آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

 


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 12:37 توسط مسافر |