تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



میخوام برم پا ندارم...!

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت


تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت


نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگـــر خواهم رفت

 


از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم


چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم


چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

 


می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم


خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی


سبزه ي دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

 


چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم


حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم


الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

 


اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم


دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم


لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

 


خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

 


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 12:2 توسط مسافر |