تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود

 

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش

از عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود ؟

 

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام ؟

 آفریدستی ؟ زبانم لال چشمت کور بود ؟

 

ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من

فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود ؟

 

ای طبیعت گر نبودی من جهانت نقص داشت ؟

ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود ؟

 

قصد تو از خلق آدم من یقین دارم فقط:

دیدن هر روز یک گون رنج جوراجور بود

 

 


| +| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 12:57 توسط مسافر |