تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



تقدیم به خونواده مهربون و عزیزم ...

مهربانان،‌ زيباترين احساساتم را با قلم عشق نثار شما خوبان خواهم كرد.

عطر آغوشتان را دوست دارم، چراكه بوي  بهترين ياسهاي زندگي را براي من تداعي مي كنند.

صداي قلبتان را دوست دارم، چرا كه زيباترين آهنگ زندگي را مي نوازند.

دستان پر مهرتان را دوست دارم، چرا كه بذرهاي محبت را بر زمين وجودم مي پاشند.

چشمانتان را دوست دارم، چرا كه زيباترين مرواريد هاي عالم در اين صدفها نهفته است.

اي ياسهاي سپيد زندگي، شما را در كدامين گلستان عشق بگذارم كه طراوتتان جاودانه باشد؟

اما نه، نمي شود شما را در گلستان زمان نهاد، ‌چرا كه هيچ گلستاني لايق اين همه زيبايي و مهرباني و صفا نيست.

پس شما را در اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد كه سراسر از عشق شما لبريز است.

اي ياسهاي سپيد و جاودان، امروز از فراز و نشيب روزها هنوز خانه قلبم از عشق شما خوبان گرم است.

جاودانه هاي بي مثال قلبم، الهي تا ابد پايدار باشيد.

 

خاله نغمه!... مامان سوفيا!... بابا سيد!... امير تنها!... آبجي مهسا!... زيباترين!... داداش ميثم!... داريــــــــــــد قضيه رو؟؟؟؟؟


| +| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:0 توسط مسافر |