تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



اي اميد نا اميدي هاي من

اي اميد نا اميدي هاي من

 

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب

تك درختي خشك در پهناي دشت

تشنه مي ماند در اين تنگ غروب

از كبود آسمان ها روشني

مي گريزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله ي سرخ شفق

مي چكد از ابر ها باران نور

مي گشايد دود شب آغوش خويش

زندگي را تنگ مي گيرد به بر

باد وحشي مي دود در كوچه ها

تيرگي سر مي كشد از بام و در

شهر مي خوابد به لالاي سكوت

اختران نجوا كنان بر بام شب

نرم نرمك باده ي مهتاب را

ماه ميريزد درون جام شب

نيمه شب ابري به پهناي سپهر

مي رسد از راه و مي تازد به ماه

جغد مي خندد به روي كاج پير

شاعري مي ماند و شامي سياه

در دل تاريك اين شبهاي سرد

اي اميد نا اميدي هاي من

برق چشمان تو همچون آفتاب

مي درخشد بر رخ فرداي من


| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 16:32 توسط مسافر |