تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



رهگذر راهش افتاد به خونه اش

سلام به دوستان
امیدوارم حالتون خوب باشه.ببخشین کمی دیر کردم
بگذارین اول از دوسته خوبم تشکر کنم که مرا لایق نوشتن دونسته
امیدوارم که نوشته هایم ارزش خواندن را داشته باشه
صفای دلتون


اگر این دفترم را هم تمام کنم چه می شود؟
هیچ همچنان میان این دیوارهای پوسیده خواهم ماند
شعرهایم را انگار تو دیگر دوست نداری
مرا ببخش.دلم هنوز تنهاست.تنها کاش می شد از این همه اندوه رهایی یافت
کاش می شد دوباره امید را به ساقه نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند زد

خوب هممون میدونیم همه چیز کاسه ی صبری داره .وای به اون روزی که این کاسه سر ریز شه
عشق و عاشقی ماله قصه هاست
عاشقی بالا تر از فرهاد که کوه میکند .ولی باز ماله افسانه هاست
با این همه جان کندنش باز عشقش پیچوندش
حالا میخوام ساده صحبت کنم

.............................................................

نگو میرم بذار برو
والله اگه بشیم سریش
ما رو همه قال میزارن
خیال نیس تو هم یکیش
من دیگه ترسی ندارم
از غم و تنها شدن
تنهایی و این جور چیزا
نقل و نباته واسه ما
اینجوری هم نیگام نکن
من خیلی چیزا حالیم
اگه یه خرده جاهلم
این ماله بی خیا لیم
مثل کویر بود دل تو
خشکی دشت لوت بودی
آخر معرفت بودم
اما تو خیلی شوت بودی
از سر تو زیاد بودیم

 


| +| نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 12:31 توسط رهگذر |