تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت من باشد چشمانت چشمان من باشد روحت روح من باشد تمام وجودت برای من باشد ...
آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ...
آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم...
آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم...
و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است
کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی
باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم
عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند

می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم

چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم

واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی

کاش می شد اشکاتو پاک کرد........بمیرم تو هم بریدی

چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی

آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی

نازنین دنیا همینه........اونکه خوب بود بدترینه

نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه

میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم

مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم

نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن

ما که تنها نمی مونيم .....نازنين اخماتو وا كن

تا دور گشتي اي گل خندان ز پيش من
                                                                  ابر آمد و گريست به حال پريش من
اي گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
                                                               ديگر بيا كه جاي تو خالي ست پيش من

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم: چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان


| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 12:51 توسط مسافر |