تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



سلام دوستان گلم . خوبین ؟ لطفا نظر یادتون نره . یه تشکر حسابی هم از (    ) که در تمام حالات کمک حال من بود و منم مثل همیشه شرمنده ی اخلاق ورزشیش هستم .

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي                    

به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم

روز و شب زير لبم، اسم تورا ذکر کنم

نقش کردم رخ زیبای تو در خانه ی دل 

خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخا ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي :« از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن.»

با تو گفتم:«حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

جون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي

من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم »

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد ، ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد كه دگر ازتو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگرهم

نگرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


| +| نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 23:32 توسط مسافر |