دورغ مي گفت ؛ ديگري را دوست ميداشت
بارها گفتم: دوستم داري؟
گفت : آري
تا ديري خاموش بودم ولي آخر از
پاي شكيب افتادم
و گفتم:
راست بگو تو را خواهم بخشيد آا دل به ديگري بسته اي؟
گفت : نه
فرياد زدم :
بگو راستش را هر چه هست؛
ترا خواهم بخشيد و از گنهت هر چند سنگين باشد
خواهم گذشت...
عاقبت با آرزوي فراوان پيش آمد و
گفت :مرا ببخش...
ديگري را دوست دارم.
گفتم :حال كه سالها به من دروغ مي گفتي،
اين بار هم من به تو دروغ گفتم
تو را نخواهم بخشيد

به او گفتم : قشنگترين و زيباترين سرودي را كه ميداني بخوان . چشم هايش را بر هم نهاد و گريست


عشق گاهي هجرت از من
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک توراسرمی دهد
عشق گاهی نغمه ای درگوش شب
عادتی شیرین به نجوای دولب
عشق گاهی می نشیندروی بام
گاه باصدمیل می افتدبه دام
عشق گاهی سربه روی شانه ای
اشک ریزآخرافسانه ای
***
عشق گاهی خواهش برگ است,دراندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است,درتن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است, دربالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ وتاب ماهی اندیشه,در ژرفای تور
عشق گاهی ميرودآهسته تاعمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شوررستن درگیاه
عشق گاهی غرفه خورشید,درافسون ماه
***
عشق گاهی سوز هجران است دراندوه نی
رمزهشیاریست درمستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه سبزخیال کودکیست
عشق گاهی معجزقلب مریض
رویش سبزینه ای دربرگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است,در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت, ذکربرلب , پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام,امابی صدا
اشک ریزذکرمحبوب است درپیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه شیرین وحدت می دهد

تك ستاره ام ، آن ساعات كه تركم نمودي
و عهد و پيمانمان را شكستي و رفتي
در آخرين لحظات بي رحمانه گفتي
فراموشم كن
و آن ساعات بود كه با ايمان كامل جواب دادم :
« هر چند تو جسم تو مرا ترك كند و
هر چند تو به ظاهر به عهد و پيمانمان پاي بند نبوده
و آن را شكستي
ولي قلبت پيش من مانده است
و جسم تو مي رود .
تو نمي تواني خود را گول بزني
چون ؛ هستي تو ، قلب تو و روح تو
به من تعلق دارد .
گفتم هميشه و همه جا به يادت خواهم ماند .»
ولي افسوس كه آن روز فقط خنديدي و رفتي
و من در فكر آن كه به چه مي خنديدي؟...
روز ها گذشت ؛
قلبم شكست و روحم پژمرد
ولي افسوس كه گذر زمان
عاقبت دوباره به نام من قرعه زد .
تو برگشتي؛و شتابان به سويم آمدي
و گفتي :«مراببخش»
« تو آشيان عشقمان را ويران ساختي و اكنون بر روي ويرانه قدم نهادي ؛ ببخش كه نمي توانم تو را ببخشم»

تو آخر هم توانستي به قلبم داغ بگذاري
و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري
تظاهر بود كه ميگفتي :ترا من دوست مي دارم
ندانستم كه غير از من كسي را زير سر داري
هماره ياد تو همراز چشمان تر من بود
چه هنگامي كه مي خوابم چه در اوقات بيداري
تو دنياي دلم بودي چرا ترك وفا كردي
كه خون لاله از چشمم به يادت مي شود جاري
به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد
اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري
به پايت زندگاني را فنا كردم شايد نداني
ندارم دل كه بيند از دو چشمت اشك غم باري
شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گويم
كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري



