شاد باش كه از شادي تودل شادم
تا تو شادي زغم هر دو جهان آزادم
لذت زندگي من همه خورسندي توست
بي وفايم كه وفايت برود از يادم
فقط برای تو نازنین!![]()
![]()
دوست دارم. از ته ته دلم. اینقدر عمیق که شاید درک نشه. بیشتر از همیشه و هر روز بیشتر از قبل.
رفتن تو دلیل نبودنت نیست. تا همیشه هستی. حتی اگه فقط یه روزی بودنت تبدیل بشه به امواج مثبتی که برام از طرف تو میرسه.
برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیش کش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
من و از خودت بدون
موندنی باشی همیشه
لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم
مهربون گلم نبوسی
پدرم رفت!!!
پدرم با آرامشي كه هميشه داشت بار سفر را بست و براي هميشه تنهايمان گذاشت!
هنوز باورم نميشود كسي كه از عمق جان مي پرستيدمش تنهايم گذاشته!
پدرجان... نميدانم اين دست نوشته را خواهي خواند يا نه... اما ميخواهم از درونم برايت بگويم... از تنهاييم... از دلتنگيم... از مادر... از خواهر... از زندگي بي تو...
پدرجان از وقتي رفته اي دنيا برايمان رنگي ندارد جز سياهي... زندگي برايمان سخت شده... ديگر توان ماندن نداريم...
هنوز باورمان نشده كه تنهايمان گذاشته اي...!!! مگر نميدانستي زندگي بي تو يعني هيچ...
مادر را ديده اي؟؟؟؟ ديده اي بعد از رفتن تو چقدر غمگين و پژمرده شده؟؟؟ ديده اي چقدر پير شده؟! ديگر ناي حرف زدن هم ندارد... گويي ساليان سال است كه تنهاست...
خواهرم را ديده اي؟؟؟؟ هنوز حسرت بوسه هاي تو روي پيشاني اش، در دلش است... هنوز اميد دارد كه بيايي و براي آخرين بار او را در آغوش بگيري و براي آخرين بار او را ببوسي...
از دل خودم نيز هرچه برايت بگويم كم است... روزي هزار بار خيال تو در ذهنم نقش ميبندد... ياد آخرين لحظات زندگيت مي افتم كه چگونه و با چه آرامشي در پيش چشمانمان زندگي را وداع گفتي!!
هر روز و هر لحظه ياد سخنان پر مهر و محبتت... ياد سكوتت... ياد خنده هايت... ياد صورت مهربانت مي افتم...
وقتي پيشمان بودي، سكوتت نيز آرامشي داشت كه ما را اميدوار به آينده ميكرد... اما حال چه؟؟؟؟ حال به چه اميد داشته باشيم؟؟ به آينده ي مبهم؟؟؟؟ به دنياي پر از نامردي؟؟؟ به زندگي شوم؟؟؟
هر لحظه احساس ميكنم لحظه ي ديدار دوباره ي من و تو فرا رسيده است... ولي هنوز تنهايم...
پدرجان... نميدانستم تا اين اندازه محتاج بودنت هستم... نميدانستم تا اين حد دلبسته ات بوده ام... دلبسته ي نگاهت... لبخند مهربانانه ات...
هر روز جاي خالي ات بيشتر از پيش خود را برايمان نشان ميدهد... هر روز بي روح شدن خانه بيشتر از پيش برايمان جلوه ميكند... هر روز تنهاييمان بيشتر هويدا ميشود...
ميخواهم فرياد بزنم...
خسته ام... خسته از اين زندگي...
پدرجان... هر روز بيشتر از پيش منتظر ديدارت ميمانم...
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه ی امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه ی من بازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه میتوانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر را که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست های آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگـــر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ي دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای
کیست استاد تو اینها ز که آموختهای
اینهمه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود ؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام ؟
آفریدستی ؟ زبانم لال چشمت کور بود ؟
ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من
فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود ؟
ای طبیعت گر نبودی من جهانت نقص داشت ؟
ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود ؟
قصد تو از خلق آدم من یقین دارم فقط:
دیدن هر روز یک گون رنج جوراجور بود

مهربانان، زيباترين احساساتم را با قلم عشق نثار شما خوبان خواهم كرد.
عطر آغوشتان را دوست دارم، چراكه بوي بهترين ياسهاي زندگي را براي من تداعي مي كنند.
صداي قلبتان را دوست دارم، چرا كه زيباترين آهنگ زندگي را مي نوازند.
دستان پر مهرتان را دوست دارم، چرا كه بذرهاي محبت را بر زمين وجودم مي پاشند.
چشمانتان را دوست دارم، چرا كه زيباترين مرواريد هاي عالم در اين صدفها نهفته است.
اي ياسهاي سپيد زندگي، شما را در كدامين گلستان عشق بگذارم كه طراوتتان جاودانه باشد؟
اما نه، نمي شود شما را در گلستان زمان نهاد، چرا كه هيچ گلستاني لايق اين همه زيبايي و مهرباني و صفا نيست.
پس شما را در اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد كه سراسر از عشق شما لبريز است.
اي ياسهاي سپيد و جاودان، امروز از فراز و نشيب روزها هنوز خانه قلبم از عشق شما خوبان گرم است.
جاودانه هاي بي مثال قلبم، الهي تا ابد پايدار باشيد.

در كوره راه گم شده ي سنگلاخ عمر
مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه
خورشيد و ماه روز و شب از چهره ي زمان
همچون دو ديده خيره به اين مرد بي پناه
اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ
اي بس به سر افتاده در آغوش سنگها
چاه گذشته ، بسته بر او راه بازگشت
خو كرده با سكوت سياه درنگ ها
حيران نشسته در دل شبهاي بي سحر
گريان دويده در پي درياي بي اميد
كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد
سوسو زنان، ستاره ي كوري به نام عشق
در آسمان بخت سياهش دميد و مرد
وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تيرگي جاودان سپرد !
اين رهگذر منم كه همه عمر با اميد
رفتم به بام دهر برآيم به صد غرور
اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ
خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور
اي رهنورد خسته ، چه نالي ز سرنوشت؟
ديگر تو را به منزل راحت رسانده است
دروازه ي طلايي آن را نگاه كن !
تا شهر مرگ راه درازي نمانده است

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه ي چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه ي اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنهاترين نيلوفر رو به گلستانم
شب است و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبـــــــــــز ميگردد
كه تو يك شب بگوئي : دوستم داري تو ؛ ميدانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
من همونم که همیشه غم و غصه اش بی شماره
اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته
اونیکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیقی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
هر کسی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اونی که عاشق بود عمری از جدا شدن می ترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
عشق قديمي
باز يه شبي مياد توهم سراغمو ميگيري باز
خوب ميدونم من ، كه ميري تو هم ميري مثل يه راز
من ميدونم تو هم يه روز دلت برام تنگ ميشه باز
بازم دلت تنها ميشه تو اون همه سوز و گداز
عطر صدات پيچيده باز توي اتاق خونه
عكس تورو مي بينم و بازم ميشم ديوونه
با هر نفس داد ميزنم شايد بياي كنارم
ديوونه ي نگاتم و راه فرار ندارم
توئي اون عشق قديمي ، همنفس صميمي
توئي آرزوي قلبم ، آره فقط هميني
منم يه شب ميخندم و اشك تورو در ميارم
تو خوابتم نمي بيني كه من برات گل ميارم
منم ميرم به اين و اون پشت سرت حرف ميزنم
هر چي كه دست تكون بدي ، دست تورو پس ميزنم

من اسیر غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمی دانستم گاهی بام هم دام می شود
دل بیچاره من که پرواز کرده بود
یادگاری شد و از بام افتاد
ماندگاری شد و در دام افتاد
***************************************************
در تمام لحظه هام کسی خلوت تنهایم ام را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه طوفانی ام را حس نکرد
او که آسمان غزل هایم از اوست
بی سر و سامانی ام را حس نکرد

شراب شعر چشمان تو
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه انديشه ام انديشه ي فرداست ،
وجودم از تمناي تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب و بيدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز ...
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز ...
رود آنجا كه مي بافند كولي هاي جادو ، گيسوي شب را
همان جاها ، كه شب ها در رواق كهكشانها عود ميسوزند ؛
همان جاها ، كه اخترها ، به بام قصر ها ، مشعل مي افروزند ؛
همان جاها ، كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند ؛
همان جاها ، كه پشت پرده ي شب ،
دختر خورشيد فردا را مي آرايند ؛
همين فرداي افسون ريز رويايي ،
هميف فردا كه راه خواب من بسته ست ،
همين فردا كه روي پرده ي پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است !
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست !
همين فردا ، همين فردا ...
...من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان در بستر شب ، خواب و بيدار است ،
سياهي تار مي بندد ،
چراغ ماه ، از نسيم سرد پاييز است ،
دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است ،
به هر سو ، چشم من رو مي كند فرداست !
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند ...
... من آنجا ، چشم در راه تواْم ، ناگاه :
تو را از دور مي بينم كه مي آيي ،
تو را از دور مي بينم كه مي خندي ،
تو را از دور مي بينم كه ميخندي و مي آيي ،
... نگاهم باز حيران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد.
تو را در بازوان خويش خواهم ديد !
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت .
برايت شعر خواهم خواند ،
برايم شعر خواهي خواند ،
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد !
وگر بختم كند ياري ،
در آغوش تو ...
... اي افسوس !
سياهي تار مي بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است ،
هوا آرم ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
زمان - در بستر شب - خواب و بيدار است !
اي اميد نا اميدي هاي من
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان ها روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله ي سرخ شفق
مي چكد از ابر ها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي كشد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده ي مهتاب را
ماه ميريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
در دل تاريك اين شبهاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من
عید سعید فطر بر تمام مسلمانان جهان
مبارک باد
فردا سوم آبان تولد خودمه...تولدم مبارک
![]()
![]()

این لینک اولین هدیه بود... حتما ببينيدش تولدت مبارکديديد چه دوست خوبي دارم![]()
سلام دوستای گلم
از این به بعد علاوه بر من یه دوست جدید هم تو این وبلاگ حرفای دلشو میزنه... (رهگذر ... )
امیدوارم ۲تامونم بتونیم رضایت همه ی شمارو جلب کنیم ...
بیشتر از گذشته منتظر هدیه های قشنگتون هستیم ![]()
(دوستون داریم)![]()
************************************************************
دیوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه ي آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق بر خيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن؛
چه فرجامي؟ كه فرجامي نداريم؛
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم ؛ در بوته ي هستي زرم كن!

شکست عهد من وگفت هر چه بودگذشت
به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت
بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد،
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت

چشم من روشن
آخر اي دوست ، نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد؟
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و برسينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن ، روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد؟
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد « فريدون» مشكن
كه خدا بر تو نخواهد بخشيد
فريدون مشيري

سيه چشمي به كار عشق استاد مرا درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من به جز او عالمي را بردم از ياد
****************************************************
درياي نگاه
به چشمان پري رويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خره مي ماند
يكي هم زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند!
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و پري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدارو پرهيز ؛
رسيدو عاقبت آنجا كه او بود !
« دو تنها و دو سر گردان دو بي كس »
ز خود بي گانه از هستي رميده
ازين بي درد مردم رو نهفته
شرنگ نا اميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت سر به زير بال برده
« دو تنها و دو سر گردان دو بي كس »
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سك.ت جاوداني را شكستند
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي در افتد بي كرانه
لبي از قطره آبي تر نكرده
خورده از موج وحشي تازيانه!
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

**********************************************************
بايد گرفتارم شوي تا من گرفتارت شوم
از جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه ي بازيگران
اول به دام دارم تو را وانگه گرفتارت شوم
**************
عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد ورفت
جان شیرین را فدای جان شیرین کرد ورفت
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت
بیستون را گر زخون خویش رنگین کرد و رفت

تمنا"
روزي براي رسيدن به حقيقت عشق از تو پرسيدم عشق چيست ؟ گفتي: اشتياق تشنه اي است براي رسيدن به يك قطره آب . گفتم : عاشق كيست ؟ گفتي : آن كه براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد ! گفتم : اين سوختن و ساختن از چه روست ؟ مرا در عشق توان سوختن و ساختن نيست . گفتي : عشقت ، عشق نيست ! پرسيدم : تو نيز آيا در تب عشق مي سوزي ؟ سكوت كرد و مرا بي پاسخ رها ..... من اما امروز ، مي دانم سكوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد .

کاش تا يک نفس از زندگي ما باقي است،شاهد مرگ شقايق نشويم
شاهد سکوت سرد در قفس مرغ عاشق نشويم
کاش ما شاهد پرواز پرستو باشيم
کاش مهتاب شب غربت عاشق باشيم
کاش ما شاهد باران عشق باشيم
کاش شب تاب تيره و تاري باشيم
کاش شاهد مرگ کبوتر نشويم
کاش ما شاهد ويران شدن باغ محبت نشويم
کاش هر گز شاهد گم شدن خانه دوست
و يا رفتن مهر وفا از دل ياران نشويم

"خواب آينه"
نقش او در دل چه زيبا مي نشست
سنگدل آيينه ي ما را شكست
آينه صد پاره شد در پاي دوست
باز در هر پاره عكس روي اوست
آينه درعشق بازي صادق است
آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است
سال ها آيينه بي تصوير ماند
آه كاين بي روشنايي دير ماند
مانده در كنج شبستان ناصبور
ديده ي بيدارش از ديدار دور
روزگارش چهره پوشيد از غبار
تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون مي گريست
صبحدم بي مهر افزون مي گريست

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم... وقتي به ساحل نگاه تو رسيد... تو چشمانت را بستي... و... قايقم غرق شد...

پس بده عشقمو تا برم
من واسه جدايي حاضرم
كه من تنها تو بي دردي
چرا خون به دلم كردي
يه زندگي فداي تو شد
فداي لحظه هاي تو شد
بذار برم فراموشت كنم عزيزم
ميخوام برم شايد بتونم
تو خاطرت زنده بمونم
تا ترك آغوشت كنم عزيزم
دل من ديگه تو رو لايق عشق نميدونه
دل من خسته شده ، نميكشه نميتونه
تو يه خوابي تمومش كن
بذار وا شه چشاي من
از اين راه پر از شعله
ديگه بريده پاي من
دست هايم بوي گل مي داد من را به جرم چيدن گل گرفتند. اما كسي نپرسيد شايد من گل كاشته باشم...
شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم،
گذارم افتاد به قبرستان عشق،
خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود .
پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟
همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم
انگار تازه خاک شده بود .
جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده ،
کنار قبر نشستم و براش دعا کردم،
وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم ....
...
اون دل همون کسي بود که باعث شده بود
دل من خيلي پيش ها بميره...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت،همه بهت تبريک بگن،جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي،اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...
خيلي سخته كه همه رو تو زندگيت فراموش كني به خاطر يه نفر،بعد همون۱نفربهت تهمت بي آبرويي بزنه...

اگه ميخواي بري برو... دوباره از تو ميگذرم
به گريه هام نگاه نکن... من از تو بي وفاترم
تو اشتباه عمرمي... تو ديگه تکرار نميشي
اين دفعه ديگه برنگرد که واسه من يار نميشي
اونيکه ميگفت جونش به جونت بنده
حالا داره به گريه هات ميخنده
اوني که مي گفت بدون تو ميميره
دروغ ميگه دلش جنس کويره
دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش
نگو هنوز ميخواي بموني باهاش
خيال نکن بدون اون ميميري
بزار بره نباشه جون ميگيري
آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

عمر بر اومید فردا میرود غافلانه سوی غوغا میرود
روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا میرود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت هر نفس از کیسه ما میرود
مرگ یک یک میبرد وز هیبتش عاقلان را رنگ و سیما میرود
مرگ در ره ایستاده منتظر خواجه بر عزم تماشا میرود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر خاطر غافل کجاها میرود
تن مپرور زانکه قربانیست تن دل بپرور دل به بالا میرود
چرب و شیرین کم ده این مردار را زانک تن پرورد رسوا میرود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح را تا قوی گردد که آن جا میرود
روزي كه دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي كه نرو
حالا كه دلت به ديگري مايل شد كفشان مرا جفت نمودي كه برو
گيرم بازم بياي از عاشقي بخوني
گيرم تا دنيا دنياست بخواي با من بموني
روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود
منو به کي فروختي؟ شايد حقم همين بود !
مي خواي بيا ولي حيف حيف ديگه خيلي ديره
حالا که خاطراتت يکي يکي ميميره
کي گفته بود که تنهام وقتي تو رو ندارم
بازم ميگم بدوني منم خدايي دارم
برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي
غرورتم شکستن به چيت داري مي نازي؟

طرف دار خدا یا بت پرستی
نمی دانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چنین ساکت نشستی
گفت: طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشی ها دست بردار
که کار بت پرسته بی وفایی
نه من که غصه مه درد جدایی
گفتم خدارا با تو هرگز نیست کاری
که تو خود نا خدای روزگاری
به روی زورقی در هم شکسته
مث ماهی که رو ابرا نشسته
گفت:اگر من نا خدایم با خدایم
نکن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
گفتم :خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناهه بی وفایی
بگو رندانه میگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی ؟
نفهمیدم که در قید که هستی؟
آنكه دايم هوس سوختن ما ميكرد كاش مي آمد و از دور تماشا ميكرد
آمد اما بي صدا خنديد و رفت
لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاک زمين اما چه زود
دامن از خاک زمين برچيد و رفت
ديده از چشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهميد و رفت
گفتم اينجا روزني از عشق نيست
پيکرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
خاطراتش را به من بخشيد و رفت

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم....... وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست....... گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق....... جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند....... طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

ماهي شده بود باورش؛ تور اگه بندازن سرش؛ ميشه عروس ماهيها؛ شاه ماهي ميشه همسرش؛
ماهيه باورش نبود؛ تور اگه بندازن سرش؛ نگاه گرم ماهيگير؛ ميشه نگاه آخرش!!!

در آرزوي تو روزي غريب ميميرم
در حسرت لب تو بي نصيب ميميرم
تو زنده مي شوي از چشمهاي مهلك او
من از حضور نگاهش شكيب ميميرم
به ياد آتش چشمان وحشي ات روزي
در آتشي كه ندارد لهيب ميميرم
كسي براي من از عشق تو سخن ميگفت
شبي از اين همه مكرو فريب ميميرم
به خاطر تو خدا را ز ياد خواهم برد
به جرم وسوسه ي سرخ سيب ميميرم
شبي كه مستي از آغوش ديگري
آرام به رسم بانوي نجيب ميميرم

با این شعر شروع کرده بودم با همینم تا مدتی تمومش میکنم
تا كه بوديم نبوديم كسي كشت مارا غم بي همنفسي
تاكه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند

گرچه ياران همه شادند ز غمگيني ما ...بازشاديم که ياران ز غم ما شادند........
گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت من باشد چشمانت چشمان من باشد روحت روح من باشد تمام وجودت برای من باشد ...
آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ...
آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم...
آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم...
و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است
کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی
باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم
عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند

می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم
چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم
واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکاتو پاک کرد........بمیرم تو هم بریدی
چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی
آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی
نازنین دنیا همینه........اونکه خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه
میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم
مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم
نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونيم .....نازنين اخماتو وا كن

تا دور گشتي اي گل خندان ز پيش من
ابر آمد و گريست به حال پريش من
اي گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
ديگر بيا كه جاي تو خالي ست پيش من


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم: چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان
سلام دوستان گلم . خوبین ؟ لطفا نظر یادتون نره . یه تشکر حسابی هم از ( ) که در تمام حالات کمک حال من بود و منم مثل همیشه شرمنده ی اخلاق ورزشیش هستم . ![]()

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي
به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زير لبم، اسم تورا ذکر کنم
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه ی دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخا ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي :« از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن.»
با تو گفتم:«حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
جون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نرميدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد ، ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر ازتو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگرهم
نگرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
دورغ مي گفت ؛ ديگري را دوست ميداشت
بارها گفتم: دوستم داري؟
گفت : آري
تا ديري خاموش بودم ولي آخر از
پاي شكيب افتادم
و گفتم:
راست بگو تو را خواهم بخشيد آا دل به ديگري بسته اي؟
گفت : نه
فرياد زدم :
بگو راستش را هر چه هست؛
ترا خواهم بخشيد و از گنهت هر چند سنگين باشد
خواهم گذشت...
عاقبت با آرزوي فراوان پيش آمد و
گفت :مرا ببخش...
ديگري را دوست دارم.
گفتم :حال كه سالها به من دروغ مي گفتي،
اين بار هم من به تو دروغ گفتم
تو را نخواهم بخشيد

به او گفتم : قشنگترين و زيباترين سرودي را كه ميداني بخوان . چشم هايش را بر هم نهاد و گريست


عشق گاهي هجرت از من
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک توراسرمی دهد
عشق گاهی نغمه ای درگوش شب
عادتی شیرین به نجوای دولب
عشق گاهی می نشیندروی بام
گاه باصدمیل می افتدبه دام
عشق گاهی سربه روی شانه ای
اشک ریزآخرافسانه ای
***
عشق گاهی خواهش برگ است,دراندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است,درتن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است, دربالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ وتاب ماهی اندیشه,در ژرفای تور
عشق گاهی ميرودآهسته تاعمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شوررستن درگیاه
عشق گاهی غرفه خورشید,درافسون ماه
***
عشق گاهی سوز هجران است دراندوه نی
رمزهشیاریست درمستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه سبزخیال کودکیست
عشق گاهی معجزقلب مریض
رویش سبزینه ای دربرگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است,در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت, ذکربرلب , پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام,امابی صدا
اشک ریزذکرمحبوب است درپیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه شیرین وحدت می دهد

تك ستاره ام ، آن ساعات كه تركم نمودي
و عهد و پيمانمان را شكستي و رفتي
در آخرين لحظات بي رحمانه گفتي
فراموشم كن
و آن ساعات بود كه با ايمان كامل جواب دادم :
« هر چند تو جسم تو مرا ترك كند و
هر چند تو به ظاهر به عهد و پيمانمان پاي بند نبوده
و آن را شكستي
ولي قلبت پيش من مانده است
و جسم تو مي رود .
تو نمي تواني خود را گول بزني
چون ؛ هستي تو ، قلب تو و روح تو
به من تعلق دارد .
گفتم هميشه و همه جا به يادت خواهم ماند .»
ولي افسوس كه آن روز فقط خنديدي و رفتي
و من در فكر آن كه به چه مي خنديدي؟...
روز ها گذشت ؛
قلبم شكست و روحم پژمرد
ولي افسوس كه گذر زمان
عاقبت دوباره به نام من قرعه زد .
تو برگشتي؛و شتابان به سويم آمدي
و گفتي :«مراببخش»
« تو آشيان عشقمان را ويران ساختي و اكنون بر روي ويرانه قدم نهادي ؛ ببخش كه نمي توانم تو را ببخشم»

تو آخر هم توانستي به قلبم داغ بگذاري
و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري
تظاهر بود كه ميگفتي :ترا من دوست مي دارم
ندانستم كه غير از من كسي را زير سر داري
هماره ياد تو همراز چشمان تر من بود
چه هنگامي كه مي خوابم چه در اوقات بيداري
تو دنياي دلم بودي چرا ترك وفا كردي
كه خون لاله از چشمم به يادت مي شود جاري
به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد
اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري
به پايت زندگاني را فنا كردم شايد نداني
ندارم دل كه بيند از دو چشمت اشك غم باري
شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گويم
كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم

زندگی زیباست چشمی باز کن ..................... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست .................. عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست ........................ عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام ............................ درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ............................ می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست ......................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ................................ می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ................ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من .............................. ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود ............................ مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد ........................... واژه هایم بوی باران می دهد

كسي دربادمي خواند توراتااوج مي خواهم
براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است وبي يادت دراين غربت نمي مانم
توهستي دروجود من توراهرگز نمي رانم
به من می گفت:آنقدر دوستت دارم که اگر بگی بمیر می میرم.......باورم نمی شد.............فقط یک امتحان ساده بود به او گفتم بمیر...............! سال هاست در تنهایی به سر می برم..................کاش هرگز امتحانش نمی کردم.

گفتي : دل قشنگی داری! دلم راازسینه بیرون آوردم وبرایت پست کردم. گفتی: دلت هنوزبه دستم نرسیده است. دانستم که پستچی آن رادرکوچه ی پرسه ها گم کرده است. چه بخت نامباركي دارم من ! اکنون، من،بی دل، وتودرانتظار. قشنگم!چیزدیگری نمی خواهی برایت پست کنم؟؟
من مي نويسم صبر سکوت مي نويسد صدا . من مي گويم ناب تر از اشک اشک مي گويد نام تو را . و من مي مانم سخت در شگفت که چگونه بگويم از پاکي و بي ريايي سخاوتمندترين موجود هستي...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در ان گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی برانند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا
عشقست مرا بهینهتر کیش بتا
نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا
من میباشم ز عشق تو ریش بتا
و آنجا که ترا پای سر من بادا
در دست منت همیشه دامن بادا
ای دوست همه جهانت دشمن بادا
برگم نبود که کس ترا دارد دوست
درهای بلا همه گشادی ما را
عشقا تو در آتش نهادی ما را
تو نیز به دست هجر دادی ما را
صبرا به تو در گریختم تا چکنی
مجلس چو بهار با تو باشد ما را
آنی که قرار با تو باشد ما را
آخر سر و کار با تو باشد ما را
هر چند بسی به گرد سر برگردم
بر اوج فلک باشد پرواز ترا
ای کبک شکار نیست جز باز ترا
در پرده کسی نیست هم آواز ترا
زان مینتوان شناختن راز ترا
چون میندهد آب تو پایاب مرا
هر چند بسوختی به هر باب مرا
دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا
از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون دوست نمود راه طامات مرا
محراب ترا باد و خرابات مرا
چون سجده همی نماید آفات مرا
وز خرمن عشق خوشهای نیست
مرا درمنزل وصل توشهای نیست
مرا کمتر باشد که گوشهای نیست
مرا گر بگریزم ز صحبت نااهلان
بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرا
از هستی و نیستی فراغیست مرا
خالی ز خیالها دماغیست مرا
کفر تو دهد بار کمی ایمان را
اندوه تو دلشاد کند مرجان را
با درد تو گر طلب کند درمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
سنایی غزنوی
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود
من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم
تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
زندگی زیباست چشمی باز کن ..................... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست ...................... عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست ......................... عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام ............................ درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ............................ می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست ......................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ................................ می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ................ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من .............................. ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود ............................ مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد ........................... واژه هایم بوی باران می دهد
به تو گفتم: حديث عشق چيست؟گفتي: حديثي ست بين عاشق و معشوق.گفتم: حال عشق مرا روانه كدامين ديار كرد؟گفتي:عشق تو را در دل خود خاكستر كردم.گفتم :حال جوياي كدامين عشق هستي؟گفتي :عشقي كه برايم جلوه اي تازه بخشد.گفتم :مگر من نبخشيدم؟گفتي:هر رنگ را براي فصل خود دوست دارم.
برسر راهمان هرچند چراغ آرزوبود به خاک سپرديم و طاقت نياورديم سرماي هزاران فرياد و سکوت که از هر شعله اي سوزنده تر بود . بدين گونه بيداري را در خواب ديديم و خواب را در بيداري و تنها براي عشق شمع را به چراغ ترجيح داديم
عشق را ديدم چشم در چشم نگاهش کردم نگاهم کرد. صدايش کردم جوابي نداد . هر لحظه دورتر شد ولي هرگز محو نشد . هرجارفتم او بود پررنگتر از هميشه در کنارم ظاهرشد و گفت : عشق يعني گذاشتن و گذشتن . عشق يعني داشتن و نداشتن . عشق يعني من يعني تو يعني تمام دنيا و آهسته تر گفت : برو براي هميشه برو
لحظات را میگذراندیم به امید خوشبختی...... ولی افسوس لحظاتی که گذشت همان خوشبختی بود.
در مشرق عشق دشت خورشيدتويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
Remember
به ياد آر ...
When you hurt, let the pain out.
که در آزردگي, رنج از خود دور کني.
When you’re sad, let the tears flow.
در دلتنگي, بگذاري اشکهايت جاري شوند.
When you’re angry, release it.
در خشم ,خود را رها سازي.
When frustration sets in, work it out.
در ناکامي به خود چيره شوي.
Help yourself as much as you can.
تا ميتواني يار خود باش
You can be your own best friend.
ميتواني بهترين دوست خود باشي

چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود
ز بس نالیدم از درد غمت شب های تار
آخر همه بیگانگان را از غم خود با خبر کردم
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

آرزومه که يه روز تو کلبه ي قشنگمون يه شب صاف مهتابي با ديواراي عنابي دست بکشم رو گونه هات خيره بشم به اون چشات حس کنم کنارمي تو آغوش گرم مني سرت رو شونه هام باشه دستات توي دستام باشه نگات تو چشم من باشه لبات روي لبهام باشه از عشق هم گر بگيريم از امروز و فردا بگيم با اين دلهاي پاکمون يه جشن کوچک بگيريم
كاش مـي شـد در كنـارت عاشـق و ديوانـه بـودن بـا دل مســت و خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن
كاش مـي شـد در خيالـم خـواب ورويـاي توديـدن در دل شـب مسـت بــودن چشـم زيبـاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت پل بـه دنيـاي دلـت زد مست چشمـان تـو بـود و بوسـه بر لبهاي تو زد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است . عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست نمي دانم چه مي خواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان مي گريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي ها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من بظاهر همدم و يكرنگ هستند

عمريست زمانه درعذاب من وتوست
گرماي زمين ازالتهاب من و توست
آن قصه كه كهنگي ندارد هرگز
سوگند به عشق انتخاب من و توست

اينک ديريست که چشمانم منتظر نگاه گرم توست . کاش بداني چقدر محتاج بودنت هستم . بگذار تا دريچه قلبم را به روي احساست بگشايم و به اميد ايام شيرين با تو بودن تا ابد در کنج خاطرم نگاهت دارم
سلام عرض ميكنم خدمت دوستاي گلم . اميدوارم حالتون خوب خوب باشه. اول از همه ازتون واقعا تشكر ميكنم ؛ نظرات شما باعث دلگرمي منه ،واقعا ممنون
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
روزي براي رسيدن به حقيقت
عشق از تو پرسيدم عشق چيست ؟ گفتي: اشتياق تشنه اي است براي رسيدن به يك قطره آب . گفتم : عاشق كيست ؟ گفتي : آن كه براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد ! گفتم : اين سوختن و ساختن از چه روست ؟ مرا در عشق توان سوختن و ساختن نيست . گفتي : عشقت ، عشق نيست ! پرسيدم : تو نيز آيا در تب عشق مي سوزي ؟ سكوت كرد و مرا بي پاسخ رها ..... من اما امروز ، مي دانم سكوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبرهیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگرهیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که بسرهیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه تست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببرهیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
وسوسه ي خيره به شبهاي زمستان سر مي رود از شانه من بوسه ي باران بگذار بگويند كه اين بار بد آورد در لحظه ي تنها دو قدم مانده به پائين اي حس موازي شده با قافيه هايم با نيمه ي بي حس من سر به گريبان بردار مرا مثل تن بادكنكها در كوچه و پس كوچه ي اين شهر بگردان ديوانه شدم بس كه شب شعر گفتم با صندلي و پنجره ي رو به خيابان نه دست خودم نيست براي تو نميرم حسي است كه از عشق تو در من شده پنهان برگرد مسير همه ي عقربه ها را برگرد اگر با مني
عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب عشــق يعني تشنگي يعني سراب
عشــق يعني خواستن و له له زدن عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت عشــق يعنـي چون همـيشه باختن
عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم
مرا ببخش برای عشق صادقانه ام . . . مرا ببخش برای حسّ بچه گانه ام . . . مرا ببخش برای نگاه عاشقانه ام . . .آری مشکل از من بود ، کودکی از من ، سادگی از من ، باشد ؛ همه ی تقصيرها با من . . .اما ... تو نگاهم کردی . . . در اوج سکوت ، تو صدايم کردی . . . در عمق عطش ، تو سيرابم کردی . . . بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردی؟ بيمارم کردی . . . خرابم کردی . . .
تو را در درون چشمهایم می گذارم پلکهایم را می بندم ! تمام شب . . . رویای تو . . . خوابم را کوتاه می کند و صبح . . . گونه های زیبای تو خیس است ...
سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم
عقده دل ميگشايد گريه ي بي اختيارم
از غم نامردميها بغض ها در سينه دارم
شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم
بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم
خالي از خودخواهي من بر تر از آلايش تن
من تورا بالا تر از تن برتر از من دوست دارم
اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دهم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خواهم وقتي اومدي يک شاخه گل روي قبرم بزار.
ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
گل سرخی به او دادم٬گلی زردی به من داد برای یک لحظه ناتمام٬قلبم از تپش افتاد با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟ گفت :نه باور کن٬نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ٬نمی خواهم پس از آن که کام از من گرفتی٬ برای پیدا کردن گل زرد ٬ زحمتی به خود هموار کنی

دوستاي گلم امروزم به خدا ميسپارمتون
يکی از بهترين ها مي گويد: اگر کسی واقعاً يکي را دوست داشته باشد، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش .پس دوستاي گلم مواظب خودتون باشيد .
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش رو داري، هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي، هرگز نگو دوست داري اگر به آن اهميت نميدي، درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ،هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري، هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه ...
شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
چشــــــم وا کن که لبت خوشه انگور شود
هر چه ناز است به چشمان تو منظور شود
چشـــــــم وا کن که تو را سير ببينم شايد
دلم آشفتــــه آن قهــــوه ای شــــور شود
آتشيــــــن شو،هوس ميــــوه نوبر کـــردم
سرخ کن گونه که شرم از دهنم دور شود
سرخ نوشيدی و آب از لب من جاری شد
رفت تا روی لبـــت موجی مغــــــرور شود
قسمت اين بود بخندی و به کامم بکشی
تا دلت صاحـــب يک نيمــــه رنجـــور شود
من شدم رود و تو درياچه ای از نور شدی
من شدم اشک که آب دهنــت شور شود
بهش نگید که من چه قدردوستش دارم
برای بردن دلش؛کوه راروشونه ام میذارم
بهش نگید دیوونه ی چشمهاش شدم
مست همه شیطونیهاش،عاشق خنده هاش شدم
اگه بفهمه عاشقم؛میره وپیداش نمیشه
کی میدونه؛ عاقبت این دل زارم چی میشه؟
اگه بفهمه عاشقم،قلبش را پنهون میکنه
پیش چشمهای عاشقم؛ رقیب را مهمون میکنه
سلام عرض میکنم خدمت دوستای گلی که به وبلاگ تازه تاسیس من یعنی عشق ۱ تفاهم یه سر کوچولو زدند . در اول کارم ازتون تشکر میکنم و نظرم یادتون نره
گفتي كه :
چو خورشيد زنم سوي تو پر،
چون ماه ، شبي مي كشم از پنجره سر!
اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب !
افسوس ، كه مهتاب شدي وقت سحر
به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
تا تواني در جهان يك رنگ باش.قالي از صد رنگ بودن زير پاافتاده است
تاكه بوديم نبوديم كسي كشت مارا غم بي همنفسي
تاكه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
قد
ر آیینه بدانیم چو هست نه در آن لحظه که اقبال شکست



























