تبليغاتX
...پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند



پدر...

پدرم رفت!!!

 

پدرم با آرامشي كه هميشه  داشت بار سفر را بست و براي هميشه تنهايمان گذاشت!

 

هنوز باورم نميشود كسي كه از عمق جان مي پرستيدمش تنهايم گذاشته!

 

پدرجان... نميدانم اين دست نوشته را خواهي خواند  يا نه... اما ميخواهم از درونم برايت بگويم... از  تنهاييم... از دلتنگيم... از مادر... از خواهر... از زندگي بي تو...

 

پدرجان از وقتي رفته اي دنيا برايمان رنگي ندارد جز سياهي... زندگي برايمان سخت شده... ديگر توان ماندن نداريم...

 

هنوز باورمان نشده كه تنهايمان گذاشته اي...!!! مگر نميدانستي زندگي بي تو يعني هيچ...

 

مادر را ديده اي؟؟؟؟ ديده اي بعد از رفتن تو چقدر غمگين و پژمرده شده؟؟؟ ديده اي چقدر پير شده؟! ديگر ناي حرف زدن هم ندارد... گويي ساليان سال است كه تنهاست...

 

خواهرم را ديده اي؟؟؟؟ هنوز حسرت بوسه هاي تو روي پيشاني اش، در دلش است... هنوز اميد دارد كه بيايي و براي آخرين بار او را در آغوش بگيري و براي آخرين بار او را ببوسي...

 

از دل خودم نيز هرچه برايت بگويم كم است... روزي هزار بار خيال تو در ذهنم نقش ميبندد... ياد آخرين لحظات زندگيت مي افتم كه چگونه و با چه آرامشي در پيش چشمانمان زندگي را وداع گفتي!!

 

هر روز و هر لحظه ياد سخنان پر مهر و محبتت... ياد سكوتت... ياد خنده هايت... ياد صورت مهربانت مي افتم...

 

وقتي پيشمان بودي، سكوتت نيز آرامشي داشت كه ما را اميدوار به آينده ميكرد... اما حال چه؟؟؟؟ حال به چه اميد داشته باشيم؟؟ به آينده ي مبهم؟؟؟؟ به دنياي پر از نامردي؟؟؟ به زندگي شوم؟؟؟

 

هر لحظه احساس ميكنم لحظه ي ديدار دوباره ي من و تو فرا رسيده است... ولي هنوز تنهايم...

 

پدرجان... نميدانستم تا اين اندازه محتاج بودنت هستم... نميدانستم تا اين حد دلبسته ات بوده ام... دلبسته ي نگاهت... لبخند مهربانانه ات...

 

هر روز جاي خالي ات بيشتر از پيش خود را برايمان نشان ميدهد... هر روز بي روح شدن خانه بيشتر از پيش برايمان جلوه ميكند... هر روز تنهاييمان بيشتر هويدا ميشود...

 

ميخواهم فرياد بزنم...

 

خسته ام... خسته از اين زندگي...

 

پدرجان... هر روز بيشتر از پيش منتظر ديدارت ميمانم...


| +| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 19:52 توسط مسافر |