تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه ي چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه ي اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنهاترين نيلوفر رو به گلستانم
شب است و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبـــــــــــز ميگردد
كه تو يك شب بگوئي : دوستم داري تو ؛ ميدانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
من همونم که همیشه غم و غصه اش بی شماره
اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته
اونیکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیقی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
هر کسی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اونی که عاشق بود عمری از جدا شدن می ترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
عشق قديمي
باز يه شبي مياد توهم سراغمو ميگيري باز
خوب ميدونم من ، كه ميري تو هم ميري مثل يه راز
من ميدونم تو هم يه روز دلت برام تنگ ميشه باز
بازم دلت تنها ميشه تو اون همه سوز و گداز
عطر صدات پيچيده باز توي اتاق خونه
عكس تورو مي بينم و بازم ميشم ديوونه
با هر نفس داد ميزنم شايد بياي كنارم
ديوونه ي نگاتم و راه فرار ندارم
توئي اون عشق قديمي ، همنفس صميمي
توئي آرزوي قلبم ، آره فقط هميني
منم يه شب ميخندم و اشك تورو در ميارم
تو خوابتم نمي بيني كه من برات گل ميارم
منم ميرم به اين و اون پشت سرت حرف ميزنم
هر چي كه دست تكون بدي ، دست تورو پس ميزنم

من اسیر غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمی دانستم گاهی بام هم دام می شود
دل بیچاره من که پرواز کرده بود
یادگاری شد و از بام افتاد
ماندگاری شد و در دام افتاد
***************************************************
در تمام لحظه هام کسی خلوت تنهایم ام را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه طوفانی ام را حس نکرد
او که آسمان غزل هایم از اوست
بی سر و سامانی ام را حس نکرد

شراب شعر چشمان تو
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه انديشه ام انديشه ي فرداست ،
وجودم از تمناي تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب و بيدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز ...
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز ...
رود آنجا كه مي بافند كولي هاي جادو ، گيسوي شب را
همان جاها ، كه شب ها در رواق كهكشانها عود ميسوزند ؛
همان جاها ، كه اخترها ، به بام قصر ها ، مشعل مي افروزند ؛
همان جاها ، كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند ؛
همان جاها ، كه پشت پرده ي شب ،
دختر خورشيد فردا را مي آرايند ؛
همين فرداي افسون ريز رويايي ،
هميف فردا كه راه خواب من بسته ست ،
همين فردا كه روي پرده ي پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است !
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست !
همين فردا ، همين فردا ...
...من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان در بستر شب ، خواب و بيدار است ،
سياهي تار مي بندد ،
چراغ ماه ، از نسيم سرد پاييز است ،
دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است ،
به هر سو ، چشم من رو مي كند فرداست !
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند ...
... من آنجا ، چشم در راه تواْم ، ناگاه :
تو را از دور مي بينم كه مي آيي ،
تو را از دور مي بينم كه مي خندي ،
تو را از دور مي بينم كه ميخندي و مي آيي ،
... نگاهم باز حيران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد.
تو را در بازوان خويش خواهم ديد !
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت .
برايت شعر خواهم خواند ،
برايم شعر خواهي خواند ،
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد !
وگر بختم كند ياري ،
در آغوش تو ...
... اي افسوس !
سياهي تار مي بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است ،
هوا آرم ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
زمان - در بستر شب - خواب و بيدار است !


