سلام دوستای گلم
از این به بعد علاوه بر من یه دوست جدید هم تو این وبلاگ حرفای دلشو میزنه... (رهگذر ... )
امیدوارم ۲تامونم بتونیم رضایت همه ی شمارو جلب کنیم ...
بیشتر از گذشته منتظر هدیه های قشنگتون هستیم ![]()
(دوستون داریم)![]()
************************************************************
دیوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه ي آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق بر خيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن؛
چه فرجامي؟ كه فرجامي نداريم؛
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم ؛ در بوته ي هستي زرم كن!

شکست عهد من وگفت هر چه بودگذشت
به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت
بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد،
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت

چشم من روشن
آخر اي دوست ، نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد؟
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و برسينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن ، روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد؟
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد « فريدون» مشكن
كه خدا بر تو نخواهد بخشيد
فريدون مشيري

سيه چشمي به كار عشق استاد مرا درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من به جز او عالمي را بردم از ياد
****************************************************
درياي نگاه
به چشمان پري رويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خره مي ماند
يكي هم زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند!
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و پري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدارو پرهيز ؛
رسيدو عاقبت آنجا كه او بود !
« دو تنها و دو سر گردان دو بي كس »
ز خود بي گانه از هستي رميده
ازين بي درد مردم رو نهفته
شرنگ نا اميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت سر به زير بال برده
« دو تنها و دو سر گردان دو بي كس »
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سك.ت جاوداني را شكستند
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي در افتد بي كرانه
لبي از قطره آبي تر نكرده
خورده از موج وحشي تازيانه!
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

**********************************************************
بايد گرفتارم شوي تا من گرفتارت شوم
از جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه ي بازيگران
اول به دام دارم تو را وانگه گرفتارت شوم
**************
عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد ورفت
جان شیرین را فدای جان شیرین کرد ورفت
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت
بیستون را گر زخون خویش رنگین کرد و رفت

تمنا"
روزي براي رسيدن به حقيقت عشق از تو پرسيدم عشق چيست ؟ گفتي: اشتياق تشنه اي است براي رسيدن به يك قطره آب . گفتم : عاشق كيست ؟ گفتي : آن كه براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد ! گفتم : اين سوختن و ساختن از چه روست ؟ مرا در عشق توان سوختن و ساختن نيست . گفتي : عشقت ، عشق نيست ! پرسيدم : تو نيز آيا در تب عشق مي سوزي ؟ سكوت كرد و مرا بي پاسخ رها ..... من اما امروز ، مي دانم سكوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد .

کاش تا يک نفس از زندگي ما باقي است،شاهد مرگ شقايق نشويم
شاهد سکوت سرد در قفس مرغ عاشق نشويم
کاش ما شاهد پرواز پرستو باشيم
کاش مهتاب شب غربت عاشق باشيم
کاش ما شاهد باران عشق باشيم
کاش شب تاب تيره و تاري باشيم
کاش شاهد مرگ کبوتر نشويم
کاش ما شاهد ويران شدن باغ محبت نشويم
کاش هر گز شاهد گم شدن خانه دوست
و يا رفتن مهر وفا از دل ياران نشويم

"خواب آينه"
نقش او در دل چه زيبا مي نشست
سنگدل آيينه ي ما را شكست
آينه صد پاره شد در پاي دوست
باز در هر پاره عكس روي اوست
آينه درعشق بازي صادق است
آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است
سال ها آيينه بي تصوير ماند
آه كاين بي روشنايي دير ماند
مانده در كنج شبستان ناصبور
ديده ي بيدارش از ديدار دور
روزگارش چهره پوشيد از غبار
تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون مي گريست
صبحدم بي مهر افزون مي گريست

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم... وقتي به ساحل نگاه تو رسيد... تو چشمانت را بستي... و... قايقم غرق شد...

پس بده عشقمو تا برم
من واسه جدايي حاضرم
كه من تنها تو بي دردي
چرا خون به دلم كردي
يه زندگي فداي تو شد
فداي لحظه هاي تو شد
بذار برم فراموشت كنم عزيزم
ميخوام برم شايد بتونم
تو خاطرت زنده بمونم
تا ترك آغوشت كنم عزيزم
دل من ديگه تو رو لايق عشق نميدونه
دل من خسته شده ، نميكشه نميتونه
تو يه خوابي تمومش كن
بذار وا شه چشاي من
از اين راه پر از شعله
ديگه بريده پاي من
دست هايم بوي گل مي داد من را به جرم چيدن گل گرفتند. اما كسي نپرسيد شايد من گل كاشته باشم...
شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم،
گذارم افتاد به قبرستان عشق،
خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود .
پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟
همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم
انگار تازه خاک شده بود .
جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده ،
کنار قبر نشستم و براش دعا کردم،
وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم ....
...
اون دل همون کسي بود که باعث شده بود
دل من خيلي پيش ها بميره...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت،همه بهت تبريک بگن،جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي،اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...
خيلي سخته كه همه رو تو زندگيت فراموش كني به خاطر يه نفر،بعد همون۱نفربهت تهمت بي آبرويي بزنه...

اگه ميخواي بري برو... دوباره از تو ميگذرم
به گريه هام نگاه نکن... من از تو بي وفاترم
تو اشتباه عمرمي... تو ديگه تکرار نميشي
اين دفعه ديگه برنگرد که واسه من يار نميشي
اونيکه ميگفت جونش به جونت بنده
حالا داره به گريه هات ميخنده
اوني که مي گفت بدون تو ميميره
دروغ ميگه دلش جنس کويره
دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش
نگو هنوز ميخواي بموني باهاش
خيال نکن بدون اون ميميري
بزار بره نباشه جون ميگيري


