گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت من باشد چشمانت چشمان من باشد روحت روح من باشد تمام وجودت برای من باشد ...
آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ...
آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم...
آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم...
و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است
کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی
باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم
عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند

می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم
چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم
واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکاتو پاک کرد........بمیرم تو هم بریدی
چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی
آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی
نازنین دنیا همینه........اونکه خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه
میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم
مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم
نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونيم .....نازنين اخماتو وا كن

تا دور گشتي اي گل خندان ز پيش من
ابر آمد و گريست به حال پريش من
اي گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
ديگر بيا كه جاي تو خالي ست پيش من


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم: چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان
سلام دوستان گلم . خوبین ؟ لطفا نظر یادتون نره . یه تشکر حسابی هم از ( ) که در تمام حالات کمک حال من بود و منم مثل همیشه شرمنده ی اخلاق ورزشیش هستم . ![]()

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي
به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زير لبم، اسم تورا ذکر کنم
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه ی دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخا ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي :« از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن.»
با تو گفتم:«حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
جون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نرميدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد ، ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر ازتو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگرهم
نگرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
دورغ مي گفت ؛ ديگري را دوست ميداشت
بارها گفتم: دوستم داري؟
گفت : آري
تا ديري خاموش بودم ولي آخر از
پاي شكيب افتادم
و گفتم:
راست بگو تو را خواهم بخشيد آا دل به ديگري بسته اي؟
گفت : نه
فرياد زدم :
بگو راستش را هر چه هست؛
ترا خواهم بخشيد و از گنهت هر چند سنگين باشد
خواهم گذشت...
عاقبت با آرزوي فراوان پيش آمد و
گفت :مرا ببخش...
ديگري را دوست دارم.
گفتم :حال كه سالها به من دروغ مي گفتي،
اين بار هم من به تو دروغ گفتم
تو را نخواهم بخشيد

به او گفتم : قشنگترين و زيباترين سرودي را كه ميداني بخوان . چشم هايش را بر هم نهاد و گريست


عشق گاهي هجرت از من
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک توراسرمی دهد
عشق گاهی نغمه ای درگوش شب
عادتی شیرین به نجوای دولب
عشق گاهی می نشیندروی بام
گاه باصدمیل می افتدبه دام
عشق گاهی سربه روی شانه ای
اشک ریزآخرافسانه ای
***
عشق گاهی خواهش برگ است,دراندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است,درتن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است, دربالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ وتاب ماهی اندیشه,در ژرفای تور
عشق گاهی ميرودآهسته تاعمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شوررستن درگیاه
عشق گاهی غرفه خورشید,درافسون ماه
***
عشق گاهی سوز هجران است دراندوه نی
رمزهشیاریست درمستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه سبزخیال کودکیست
عشق گاهی معجزقلب مریض
رویش سبزینه ای دربرگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است,در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت, ذکربرلب , پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام,امابی صدا
اشک ریزذکرمحبوب است درپیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه شیرین وحدت می دهد

تك ستاره ام ، آن ساعات كه تركم نمودي
و عهد و پيمانمان را شكستي و رفتي
در آخرين لحظات بي رحمانه گفتي
فراموشم كن
و آن ساعات بود كه با ايمان كامل جواب دادم :
« هر چند تو جسم تو مرا ترك كند و
هر چند تو به ظاهر به عهد و پيمانمان پاي بند نبوده
و آن را شكستي
ولي قلبت پيش من مانده است
و جسم تو مي رود .
تو نمي تواني خود را گول بزني
چون ؛ هستي تو ، قلب تو و روح تو
به من تعلق دارد .
گفتم هميشه و همه جا به يادت خواهم ماند .»
ولي افسوس كه آن روز فقط خنديدي و رفتي
و من در فكر آن كه به چه مي خنديدي؟...
روز ها گذشت ؛
قلبم شكست و روحم پژمرد
ولي افسوس كه گذر زمان
عاقبت دوباره به نام من قرعه زد .
تو برگشتي؛و شتابان به سويم آمدي
و گفتي :«مراببخش»
« تو آشيان عشقمان را ويران ساختي و اكنون بر روي ويرانه قدم نهادي ؛ ببخش كه نمي توانم تو را ببخشم»

تو آخر هم توانستي به قلبم داغ بگذاري
و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري
تظاهر بود كه ميگفتي :ترا من دوست مي دارم
ندانستم كه غير از من كسي را زير سر داري
هماره ياد تو همراز چشمان تر من بود
چه هنگامي كه مي خوابم چه در اوقات بيداري
تو دنياي دلم بودي چرا ترك وفا كردي
كه خون لاله از چشمم به يادت مي شود جاري
به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد
اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري
به پايت زندگاني را فنا كردم شايد نداني
ندارم دل كه بيند از دو چشمت اشك غم باري
شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گويم
كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم

زندگی زیباست چشمی باز کن ..................... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست .................. عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست ........................ عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام ............................ درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ............................ می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست ......................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ................................ می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ................ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من .............................. ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود ............................ مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد ........................... واژه هایم بوی باران می دهد

كسي دربادمي خواند توراتااوج مي خواهم
براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است وبي يادت دراين غربت نمي مانم
توهستي دروجود من توراهرگز نمي رانم
به من می گفت:آنقدر دوستت دارم که اگر بگی بمیر می میرم.......باورم نمی شد.............فقط یک امتحان ساده بود به او گفتم بمیر...............! سال هاست در تنهایی به سر می برم..................کاش هرگز امتحانش نمی کردم.

گفتي : دل قشنگی داری! دلم راازسینه بیرون آوردم وبرایت پست کردم. گفتی: دلت هنوزبه دستم نرسیده است. دانستم که پستچی آن رادرکوچه ی پرسه ها گم کرده است. چه بخت نامباركي دارم من ! اکنون، من،بی دل، وتودرانتظار. قشنگم!چیزدیگری نمی خواهی برایت پست کنم؟؟
من مي نويسم صبر سکوت مي نويسد صدا . من مي گويم ناب تر از اشک اشک مي گويد نام تو را . و من مي مانم سخت در شگفت که چگونه بگويم از پاکي و بي ريايي سخاوتمندترين موجود هستي...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در ان گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی برانند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا
عشقست مرا بهینهتر کیش بتا
نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا
من میباشم ز عشق تو ریش بتا
و آنجا که ترا پای سر من بادا
در دست منت همیشه دامن بادا
ای دوست همه جهانت دشمن بادا
برگم نبود که کس ترا دارد دوست
درهای بلا همه گشادی ما را
عشقا تو در آتش نهادی ما را
تو نیز به دست هجر دادی ما را
صبرا به تو در گریختم تا چکنی
مجلس چو بهار با تو باشد ما را
آنی که قرار با تو باشد ما را
آخر سر و کار با تو باشد ما را
هر چند بسی به گرد سر برگردم
بر اوج فلک باشد پرواز ترا
ای کبک شکار نیست جز باز ترا
در پرده کسی نیست هم آواز ترا
زان مینتوان شناختن راز ترا
چون میندهد آب تو پایاب مرا
هر چند بسوختی به هر باب مرا
دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا
از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون دوست نمود راه طامات مرا
محراب ترا باد و خرابات مرا
چون سجده همی نماید آفات مرا
وز خرمن عشق خوشهای نیست
مرا درمنزل وصل توشهای نیست
مرا کمتر باشد که گوشهای نیست
مرا گر بگریزم ز صحبت نااهلان
بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرا
از هستی و نیستی فراغیست مرا
خالی ز خیالها دماغیست مرا
کفر تو دهد بار کمی ایمان را
اندوه تو دلشاد کند مرجان را
با درد تو گر طلب کند درمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
سنایی غزنوی
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود
من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم
تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
زندگی زیباست چشمی باز کن ..................... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست ...................... عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست ......................... عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام ............................ درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ............................ می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست ......................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ................................ می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ................ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من .............................. ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود ............................ مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد ........................... واژه هایم بوی باران می دهد
به تو گفتم: حديث عشق چيست؟گفتي: حديثي ست بين عاشق و معشوق.گفتم: حال عشق مرا روانه كدامين ديار كرد؟گفتي:عشق تو را در دل خود خاكستر كردم.گفتم :حال جوياي كدامين عشق هستي؟گفتي :عشقي كه برايم جلوه اي تازه بخشد.گفتم :مگر من نبخشيدم؟گفتي:هر رنگ را براي فصل خود دوست دارم.
برسر راهمان هرچند چراغ آرزوبود به خاک سپرديم و طاقت نياورديم سرماي هزاران فرياد و سکوت که از هر شعله اي سوزنده تر بود . بدين گونه بيداري را در خواب ديديم و خواب را در بيداري و تنها براي عشق شمع را به چراغ ترجيح داديم
عشق را ديدم چشم در چشم نگاهش کردم نگاهم کرد. صدايش کردم جوابي نداد . هر لحظه دورتر شد ولي هرگز محو نشد . هرجارفتم او بود پررنگتر از هميشه در کنارم ظاهرشد و گفت : عشق يعني گذاشتن و گذشتن . عشق يعني داشتن و نداشتن . عشق يعني من يعني تو يعني تمام دنيا و آهسته تر گفت : برو براي هميشه برو
لحظات را میگذراندیم به امید خوشبختی...... ولی افسوس لحظاتی که گذشت همان خوشبختی بود.
در مشرق عشق دشت خورشيدتويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
Remember
به ياد آر ...
When you hurt, let the pain out.
که در آزردگي, رنج از خود دور کني.
When you’re sad, let the tears flow.
در دلتنگي, بگذاري اشکهايت جاري شوند.
When you’re angry, release it.
در خشم ,خود را رها سازي.
When frustration sets in, work it out.
در ناکامي به خود چيره شوي.
Help yourself as much as you can.
تا ميتواني يار خود باش
You can be your own best friend.
ميتواني بهترين دوست خود باشي

چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود
ز بس نالیدم از درد غمت شب های تار
آخر همه بیگانگان را از غم خود با خبر کردم
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

آرزومه که يه روز تو کلبه ي قشنگمون يه شب صاف مهتابي با ديواراي عنابي دست بکشم رو گونه هات خيره بشم به اون چشات حس کنم کنارمي تو آغوش گرم مني سرت رو شونه هام باشه دستات توي دستام باشه نگات تو چشم من باشه لبات روي لبهام باشه از عشق هم گر بگيريم از امروز و فردا بگيم با اين دلهاي پاکمون يه جشن کوچک بگيريم
كاش مـي شـد در كنـارت عاشـق و ديوانـه بـودن بـا دل مســت و خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن
كاش مـي شـد در خيالـم خـواب ورويـاي توديـدن در دل شـب مسـت بــودن چشـم زيبـاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت پل بـه دنيـاي دلـت زد مست چشمـان تـو بـود و بوسـه بر لبهاي تو زد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است . عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست نمي دانم چه مي خواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان مي گريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي ها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من بظاهر همدم و يكرنگ هستند

عمريست زمانه درعذاب من وتوست
گرماي زمين ازالتهاب من و توست
آن قصه كه كهنگي ندارد هرگز
سوگند به عشق انتخاب من و توست

اينک ديريست که چشمانم منتظر نگاه گرم توست . کاش بداني چقدر محتاج بودنت هستم . بگذار تا دريچه قلبم را به روي احساست بگشايم و به اميد ايام شيرين با تو بودن تا ابد در کنج خاطرم نگاهت دارم
سلام عرض ميكنم خدمت دوستاي گلم . اميدوارم حالتون خوب خوب باشه. اول از همه ازتون واقعا تشكر ميكنم ؛ نظرات شما باعث دلگرمي منه ،واقعا ممنون
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
روزي براي رسيدن به حقيقت
عشق از تو پرسيدم عشق چيست ؟ گفتي: اشتياق تشنه اي است براي رسيدن به يك قطره آب . گفتم : عاشق كيست ؟ گفتي : آن كه براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد ! گفتم : اين سوختن و ساختن از چه روست ؟ مرا در عشق توان سوختن و ساختن نيست . گفتي : عشقت ، عشق نيست ! پرسيدم : تو نيز آيا در تب عشق مي سوزي ؟ سكوت كرد و مرا بي پاسخ رها ..... من اما امروز ، مي دانم سكوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبرهیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگرهیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که بسرهیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه تست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببرهیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
وسوسه ي خيره به شبهاي زمستان سر مي رود از شانه من بوسه ي باران بگذار بگويند كه اين بار بد آورد در لحظه ي تنها دو قدم مانده به پائين اي حس موازي شده با قافيه هايم با نيمه ي بي حس من سر به گريبان بردار مرا مثل تن بادكنكها در كوچه و پس كوچه ي اين شهر بگردان ديوانه شدم بس كه شب شعر گفتم با صندلي و پنجره ي رو به خيابان نه دست خودم نيست براي تو نميرم حسي است كه از عشق تو در من شده پنهان برگرد مسير همه ي عقربه ها را برگرد اگر با مني
عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب عشــق يعني تشنگي يعني سراب
عشــق يعني خواستن و له له زدن عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت عشــق يعنـي چون همـيشه باختن
عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم
مرا ببخش برای عشق صادقانه ام . . . مرا ببخش برای حسّ بچه گانه ام . . . مرا ببخش برای نگاه عاشقانه ام . . .آری مشکل از من بود ، کودکی از من ، سادگی از من ، باشد ؛ همه ی تقصيرها با من . . .اما ... تو نگاهم کردی . . . در اوج سکوت ، تو صدايم کردی . . . در عمق عطش ، تو سيرابم کردی . . . بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردی؟ بيمارم کردی . . . خرابم کردی . . .
تو را در درون چشمهایم می گذارم پلکهایم را می بندم ! تمام شب . . . رویای تو . . . خوابم را کوتاه می کند و صبح . . . گونه های زیبای تو خیس است ...
سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم
عقده دل ميگشايد گريه ي بي اختيارم
از غم نامردميها بغض ها در سينه دارم
شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم
بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم
خالي از خودخواهي من بر تر از آلايش تن
من تورا بالا تر از تن برتر از من دوست دارم
اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دهم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خواهم وقتي اومدي يک شاخه گل روي قبرم بزار.
ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
گل سرخی به او دادم٬گلی زردی به من داد برای یک لحظه ناتمام٬قلبم از تپش افتاد با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟ گفت :نه باور کن٬نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ٬نمی خواهم پس از آن که کام از من گرفتی٬ برای پیدا کردن گل زرد ٬ زحمتی به خود هموار کنی

دوستاي گلم امروزم به خدا ميسپارمتون
يکی از بهترين ها مي گويد: اگر کسی واقعاً يکي را دوست داشته باشد، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش .پس دوستاي گلم مواظب خودتون باشيد .
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش رو داري، هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي، هرگز نگو دوست داري اگر به آن اهميت نميدي، درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ،هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري، هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه ...
شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
چشــــــم وا کن که لبت خوشه انگور شود
هر چه ناز است به چشمان تو منظور شود
چشـــــــم وا کن که تو را سير ببينم شايد
دلم آشفتــــه آن قهــــوه ای شــــور شود
آتشيــــــن شو،هوس ميــــوه نوبر کـــردم
سرخ کن گونه که شرم از دهنم دور شود
سرخ نوشيدی و آب از لب من جاری شد
رفت تا روی لبـــت موجی مغــــــرور شود
قسمت اين بود بخندی و به کامم بکشی
تا دلت صاحـــب يک نيمــــه رنجـــور شود
من شدم رود و تو درياچه ای از نور شدی
من شدم اشک که آب دهنــت شور شود
بهش نگید که من چه قدردوستش دارم
برای بردن دلش؛کوه راروشونه ام میذارم
بهش نگید دیوونه ی چشمهاش شدم
مست همه شیطونیهاش،عاشق خنده هاش شدم
اگه بفهمه عاشقم؛میره وپیداش نمیشه
کی میدونه؛ عاقبت این دل زارم چی میشه؟
اگه بفهمه عاشقم،قلبش را پنهون میکنه
پیش چشمهای عاشقم؛ رقیب را مهمون میکنه
سلام عرض میکنم خدمت دوستای گلی که به وبلاگ تازه تاسیس من یعنی عشق ۱ تفاهم یه سر کوچولو زدند . در اول کارم ازتون تشکر میکنم و نظرم یادتون نره
گفتي كه :
چو خورشيد زنم سوي تو پر،
چون ماه ، شبي مي كشم از پنجره سر!
اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب !
افسوس ، كه مهتاب شدي وقت سحر
به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
تا تواني در جهان يك رنگ باش.قالي از صد رنگ بودن زير پاافتاده است
تاكه بوديم نبوديم كسي كشت مارا غم بي همنفسي
تاكه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
قد
ر آیینه بدانیم چو هست نه در آن لحظه که اقبال شکست





















